خرید بک لینک

اینکه دلتنگ توام

اقرار می خواهد مگر...؟!

نتیجه تصویری برای چشمهایش

این اهنگ

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

روزها لمسش می کردم... نگاش می کردم...شب ها عادت داشتم زنجیرشو بیارم بالا با لبهام بگیرمش...روزهای اول انگار چیزی ازم کم شده بود..گاهی فکر می کردم گمش کردم..نگران میشدم..بعد یادم می افتاد...که ی روز برفی.. دوست داشتن هامو به باد سپردم...وبه خودم قول دادم بزارمش کنار...چه روزی بود...سرد و پر از دلتنگی جای خالیش اذیتم می کرد همیشه...گاهی کشو کمد باز می کردم و نگاهش می کردم...پر بود از تو..از دوست داشتن هامون..دلتنگ میشدم و کشو می بستم تا مبادا..مبادا...دیروز دلمو زدم به دریا و یکی دیگه جاش بستم...درسته مثل اون دوستش ندارم اما جای خالیش کمتر اذیتم می کنه... میدونی من ایمان اوردم که رفتن توی پاییز برگشتی نداره...تلخه انقدر که باعث میشه کامت به هیچ چیزی شیرین نشه...بخندی اما درونت پر باشه از درد...میدونی که از رفتنهای بی خداحافظی بیزار بودم اما ی رفتن هایی اجبار میشه بهت...انگار که ی عمر سرجات نبودی.... قرار به تغییر چیزی نیست..چمدان بسته شد .... دور شد و رفت...کوچولو نگات می کنم ..تولدت مبارک #یلداتون مبارک :))

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

نسیم خنکی که موهایت را تکان می دهد صدای من است بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت! "نیما یوشیج" و اهنگ من از عهد ادم تو را دوست دارمممم

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

معمولا وقتی پیشش نبودم تا حدود ساعت 1 شب انلاین براهم ویس می فرستادیم یا چت می کردیم بابت درس وگاهی همزمان درد و دل... ...دلتنگی هاش همیشه برام جالب بوده و هست...اخرین شب امتحان چه حس غریبی داشتیم... تموم شد...دلم برای همه چیز تنگ میشه..خنده هامون که توی چهار دیواری سالن بدنسازی می مونه تا همیشه...مسخره بازی هامون سر کلاس والیبال...خستگی هامون سرکلاس امادگی جسمانی...جدی شدن هامون سرکلاس اقای :ح:...یواشکی رفتن هامون به اتاق اساتید ...می خندم...چایی های اقای "م" (چقدر دلم براش تنگ شده)و بحث هایی که داشتیم...حتی "او "با نگاه های عمیقش سرکلاس خانم "ب" خاطرم می مونه...دلم برا تک تک خاطراتمون تنگ میشه... وحتی تو... خیابونها و کوچه ها رو با یادت کز می کردم ..دلم برای اون خیابونها هم تنگ میشه...(رسیدم به کوچه میلاد...اینجا چرا همش تویی...) پ ن:خندم گرفت خوندمش... بیشتر خوندمش ...اخه چه میدونه..خندم تلخ شد..حس ی خستگی دوساله افتاد رو شونه هام...مگه میشه؟یعنی این همه مدت دروغ بوده؟ ...نهایتش رسیدم ...رها بگذر...بغضم گرفت...باریدم... واین اهنگ .. دارم با این اهنگ زندگی می کنم ...

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

دارد از پشت نیزار این دامنه صدای کسی میآید...کسی دارد مرا به اسم کوچک خودم میخواند آشناست این هوای سفر آشناست این آواز آدمی آشناست این وزیدن باد خنکای هوا عطر برهنهی بید ... سوسنها، سنجدها، بارانهای بیسبب و پرندگانِ سحرخیز درهی انار که خوشههای شبِ رفته را به نور بوسه میچیدندو من چقدر بوسه بدهکارم به این همه رود، راه، آدمی...! "سیدعلی صالحی" واین اهنگ #...خوندمت..ممنونم..امیدوارم همیشه خوب باشی

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

از همین فاصله هم میتونم صدای نفسهاتو بشنوم...

ازهمین فاصله هم میتونی نگرانیمو حس کنی...

حالت چطوره؟ خوبی؟ ...اره میدونم ک خوبی
.

مراقبتن..خیلی خوب هم مراقبتن...

#من دوست دارم خوب باشی باتمام قلبم....

اهنگ

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

مثلا اسمان به زمین می اید؟؟ ...اگر آن دلبری که باید باشد..بیایید..دستمان را بگیرد(ترجیحا گرمایی باشه ن سرمایی )... ما را به کویر برده..(کویر هااا همین کویر خودمون... والا درهمین حد قانع :)))..چادری بزنیم و چایی دم کنیم و با دلبرکمان بنشینیم و محو آسمان کویر شویم..ومدام دردلمان قند آب شود بابت وجودش ..بودنش...وبه روی خودمان هم هییییییچ نیاوریم....(هاام نیاوریم )...استکان چای را ازدستمان بگیرد تا مبادا دست عزیزجانش بسوزد...آخر بسیار دوستمان دارد :)... محض رضای خدا کم خواب نیز باشد تاصبح برایش حرف بزنیم حرف بزنیم...ونگاهمان کند وبازهم نگاهمان کند.... #به قول دوستی مگر دزدی کردم...؟؟؟حرف دلمو نوشتم ...خو نوشتم :)) #گرمایی باشد تا درموقع لزوم آب رویش بریزیم ( کویر و کم آبی :/ ) و غرغر نکند ...لبخند بزند ومابقی آب را اگر مانده بود رویمان بریزد...(دلسوزیم دیگر...) ...(من اصلا خودخواه نیستم :)) #ناگفته نماند با دوستی به کویری (می خندم)رفتیم ..چادرهم زدیم ... محو ستارگان آسمان نیز شدیم...ولی بسیار سرمایی بودن امااااا لبخند زدن...وبازهم لبخند زدن...ودراخر از سرما زیر پتو رفته و خوابیدن..

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

نشستیم فیلم تولدشو میبینیم(بابابزرگ)...چاقو خاله تو دستاش میزاره و تو گوشش چیزی میگه و می خنده ...چه حال خوبی داشتیم چه روزای خوبی باهم داشتیم...کیک برش میده وهمه دست میزنیم...به شفا میگم فیلمو ببر عقب...نگاش کن مامان.ببین ..شبیه پسربچه ها خجالت می کشیده..قربون صدقه اش میریم... چه زود گذشت...چه زود تنها شدیم...به لباسامون نگاه می کنم همه مشکی...عزیزجون..بابابزرگ مهربونم...عموجون..جای همتون خالی... #چه زود و مسخره زندگی تموم میشه... #خدایا شکرت به خیر گذشت...خدایاشکرت بابت نفس هاش...

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

من آدم نرفتنم ... آدم دوست موندن ... یا اصلا آدم دیر رفتنم ...خیلی دیر ...اما وقتی برم ... دیگه آدم برگشتن نیستم ، آدم مثل قبل شدن نیستم ... باور کن ... !آنا گاوالدا #من همیشه خوب بودنتو خواستم...الانم همینو می خوام امیدوارم همیشه خوب باشی...

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 19:03

صفحه بندی